تبليغاتX
نوشته های من
به قول فرید مدرسی:

شام آخر روزنامه‌ اعتمادملی در سوگ روزنامه و سردبیر آن


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط محمد طاهری |

 قاضی عزیز.

تو درچندسال گذشته سلطان همه اتفاقات بدی بودی که برای من ودوستان من رخ داد.تو پادشاه خاطرات تلخ منی.به همین دلیل هرگز نمی توانم فراموشت کنم.

حالا که هردو بیکارشده ایم بد نیست به گذشته فکر کنیم.

نمی دانم چند بار با حکم تو بیکارشده ام.ده بار؟15 بار یا شاید 20بار.مهم نیست.من وتو به یک بازی بی قاعده عادت کرده بودیم.انگار ما را ساخته بودند که بسازیم وتورا ساخته بودند که خراب کنی.ما را ساخته بودند که بنویسیم وتورا ساخته بودند که خط بزنی.

تو گریه های شبانه ما را هرگز ندیدی.تو گریه های محمد قوچانی را ندیدی که وقت سلاخی شدن "هم میهن" چگونه اشک می ریخت.تو هق هق هادی خسروشاهین را بعد از توقیف شهروند امروز ندیدی.تو تکان خوردن شانه های مهدی یزدانی خرم را ندیدی.تو فیلتر سیگارهای کف حیاط شهروند امروز را ندیدی وفنجان های لب پریده ای که گاهی دقیقه ها خیره می شدیم به شکستگی لبه اش.

تو وقتی داشتی حکم توقیف یاس را می نوشتی،به چه چیزی می ندیشیدی؟یا زمانی که دستور دادی خورشید شرق در توقیف گاه  دادستانی خاموش شود چه درسرداشتی؟

یادت هست "آیینه جنوب" را چگونه شکستی؟یادت هست" بهار" را به بند کشیدی و"نیم روز" را نیم سوز کردی واعتماد ملی را ازهم پاشاندی؟

توگریه های مریم باقی را ندیده ای.گریه های مهدیه محمدی.مادر هنگامه شهیدی ونگرانی های همه مادران وهمسران روزنامه نگاران را اما فردای روزی که نشریه ما را می بستی،چهره ات را درتلویزیون می دیدیم که چقدر راضی هستی از کاری که کرده ای.

قاضی عزیز:

 

این همه روزنامه سربریدی.این همه غم وغصه ایجاد کردی.درود به پشت کارت.ما افتخاربه بازکردن می کنیم وتو به بستن هایت افتخارکن.

قاضی عزیز:

فکرمی کردم به خاطر این همه سرکوب و ازتو متنفرهستم اما فکرش را که می کنم می بینم تو هم این روزها به نوعی به درد ما گرفتار شدی.بیکاری این روزهای هردوی ما شاید مجالی باشد برای فکرکردن بیشتر.موفق باشی قاضی جان.به خدا از دیشب که بیکارشدی دیگر از تو بدم نمی آید.بیکاری خیلی بد است قاضی.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط محمد طاهری |



احمد جان سلام:


می دانیم بر توچه گذشته وچه می گذرد.این روزها نیز بگذرد.

قربان پایداری وصفایت.آنها که افتخار همکاری با تورا داشته اند می دانند چه می گویم.به خدا نمی دانم چرا بهترین جوانان این کشور باید به این شکل تحت فشارهای سیاسی قرار گیرند.

احمد جان منتظرت می مانم.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط محمد طاهری |


محمد عزیز چقدر خوشحال شدم که دیدمت.هیچ ناراحت نیستم به این دلیل که اطمینان دارم هیچ کس تو را دراین هیبت واین هیات،باورندارد.تو همان محمد قوچانی دوست داشتنی هستی که نوشته ها وآثارت را حتی همین هایی که مدعی توشده اند،می خواندند.تو همان محمد قوچانی عزیز ودوست داشتنی هستی و این نمایش های مضحک هم نمی تواند جایگاه تو را متزلزل کند.

محمد جان دو شب پیش که شنیدم می خواهند آزادت کنند،همراه با همه آنهایی که می دانی همیشه دوستت دارند،چشم به آن درهای مخوف آهنی دوختم به این امید که آزادی ات را ببینم اما امروز می بینمت که استوار نشسته ای وبه آینده چشم دوخته ای.

چندسال است که به دیدنت بد عادت کرده ام. به خنده های قشنگت.به گیردادن هایت.به توصیه هایت.به تحلیل هایت وبه حضورت اما بیش از دوماه است که خبرت را با یک پرسش احمقانه تکراری از مریم باقی می پرسم.و او که درنظرم نه یک زن ونه حتی آدمی با گوشت و پوست، که یک کوه است از صبوری وامیدواری، همیشه با خنده می گوید " حالش خوب است" .ومن می دانم در این کوه، دراین پیکره که گویی از صبر ساخته شده است، چه می گذرد.

محمد عزیز:

دوست دارم سرنوشت یک بار دیگر درآن چهارشنبه های طوفانی شهروند امروز من وتو را مقابل هم،چشم درچشم قرار دهد.دوست دارم بارها وبارها بنشینم ونگاهت کنم.دوست دارم بازهم با صدای زنگ تلفن تو از خواب بیدار شوم.

منتظرم که بیایی.



+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط محمد طاهری |